قصه مرکوب بکوب به نقل از اهالی طالب آباد

شب نشینی به دور کرسی و قصه مرکوب بکوب

                    مِرکوب بکوب

یکى بود یکى نبود، زیر گنبد کبود. یه پسر کچلى بود که با

مادر پیرش زندگى میکرد. روزگار اینا به سختى میگذشت. یک روز

پسر تصمیم میگیره پرنده‌‌اى شکار کنه. یه مقدار قیر میریزه رو

درخت خونش، تا پرنده‌ها را شکار کنه. یک کلاغ می آد می شینه

روى این درخت و به دام کچل می افته. کچل کلاغُ میگیره، میخواد

سر ببره که از گوشتش استفاده کنه. اما کلاغ تقاضا میکنه که سه

تا پرشُ بکنن، نکشنش. سه تا پرشُ بکنن و هر دفعه که تنگ دست شدن

یه پرشُ به باد بدن، هر آرزوئى خواستن برآورده میشه. مادر پسرم

قبول میکنه، به پسرشم نصیحت میکنه که این کارِ بکنه. سه تا پرِ

میکنن و کلاغُ آزاد میکنن. 
 
چند روز بعد، یکى از این پرارُ به باد میدن و خواهش میکنن که

یه ظرفی، یه دیگى با اونا داده بشه که هر غذا و میوه وُ خوراکى

خواستن توش ظاهر بشه. پرُ به باد میدن و اون ظرف واسشون

(براى‌شان) تهیه میشه. یه مدت میگذره، اینا وضعشون روبه‌راه

میشه. بعد، پسر به مادرش میگه حالا که ما وضعمون خوب شده بهتره

فرماندار شهر را دعوت کنیم، مهمونى بگیریم. اینو دعوت میکنن

و با غذا وُ میوهُ خوراکى مفصل ازش پذیرائى میکنن. وقتى که

فرماندار میخواد بره، میپرسه که چه جورى شما این غذا را تهیه

کردین به این خوشمزگى و اینا. پسرِ پیرزن جریانُ واسش تعریف

میکنه که به این صورت بود. همون موقع فرماندار دستور میده که

مردُ بگیرن و دیگُ ازش بگیرن. همین کارو میکنن. 
 
یه مدت میگذره، مجدداً وضع این پیرزنُ پسر به تنگدستى می افته.

پسر میآد یه پر دیگه? کلاغِ از مادرش میگیره و به باد میده.

این دفعه تقاضا میکنه که یه الاغ ظاهر بشه که هر موقع که بهش

گفتن 'هاش' ، خُرجینشون پر از پول و طلا بشه. پرو به باد میدن

و همینطور میشه. بعد از چند روز، خُب وضع اینا خوب میشه، هر

موقع خواهش میکردن پول و طلا و اینا دم دستشون بوده. 
 
یه روزى پسر مادرشُ سوار الاغ میکنه، میبره حمام، خودشم میره

بازار خرید. الاغُ به حمامى می سپاره، میگه فقط به این کلمه

'هاش' رُ نگو. خرُ تحویلش میده و مىیره بازار. 
 
حمامى مشکوک میشه میگه که چرا این گفته این کلمه رُ نگو. بعد

وقتى که مرد میره بازار خرید، حمامى میگه: 'هاش' . می بینه

خُرجین الاغ پر از طلا و پول شد. به همین خاطر الاغ رُ می بره یه

الاغ شبیه اون می آره می ذاره جاش. بعد از اینکه پسره از بازار

می یاد، مادرش از حمام می یاره، سوار می کنه و می بره خونه.

خوب که دقت می کنه می بینه الاغش عوض شده. میره از حمامى الاغشُ

پس بگیره. حمامى پس نمیده و کارشون به محمکه (دادگاه) می کشه.

از طرفى چون حمامى شناخته شده‌تر و معتمدتر بود توى شهر، قاضى

حکمُ به‌نفع حمامى میده و پسر دست از پا درازتر برمیگرده خونه. 
 
بعد از چند روز، پسر می خواسته پَر سومُ به باد بده و یه تقاضاى

دیگه کنه، مادرش جلوشِ میگیره، میگه اِندفعه بذار من این تقاضا

رُ بکنم. مى‌ره و پرِ به باد مى‌ده تقاضاى یه مِرکوب مى‌کنه که هر

موقع بهش گفتن بکوب هر که جلوش بود بزنه. تقاضا می کنه و مِرکوب

تهیه می شه و پیرزن می ره دم خونه حمومى بهش می گه که الاغ ما رُ

پس بده. حمامى قبول نمی کنه. بعد پیرزن می گه مِرکوب بکوب!

مرکوبم یه چیزیه مثل چکش ـ چکش یا همون مِرکوب می افته به جون

حمومى و شروع می کنه زدن. دیگه داشته حمومى تلف می شده که میگه

صبر کن، الاغتو پسر میدم. 
 
پیرزن الاغُ پس می گیره، سوار الاغ می شه میره دم کاخ فرمانداری.

می رسه اونجا به محافظ قصر میگه که من اون دیگچه‌ام میخوام، اون

دیگمو میخوام پس بگیرم. محافظ به فرماندار می رسونه که یه

پیرزنى اومده همچى تقاضائى میکنه. فرماندار میگه: 'دستگیرش

کنید، زندانیش کنید' . تا میان پیرزن را دستگیر کنن باز پیرزن

میگه که مرکوب بکوب. اون چکش دوباره به‌طرف محافظین میره و همه

رُ می زنه و دست و پاشون رُ می شکنه و میره سراغ فرماندار که

دیگچه رُ بگیره. وقتى که فرماندار موضوع رُ می بینه می ترسه،

دیگچه رُ تحویلش می ده. پیرزنم الاغُ با دیگُ تحویل می گیره می یاد

می ده به پسرش. یه دستم گل یه دستم نرگس، داغت‌ُ نبینم هرگز. 
 
- مِرکوب بکوب

  
- به اهتمام دکتر شین تاکه‌هارا و سید احمد وکیلیان 


- راوى: سید‌رضا رستکار، شغل مهندس مخابرات تهران از

اهالی طالب آباد


- راوى اصلى: پدرزن سیدرضا رستگار، محل گردآورى

طالب‌آباد راگا (شهرری)

 
- نشر ثالث، چاپ اول


- به نقل از: فرهنگ افسانه‌هاى مردم ایران ـ جلد سیزدهم  على

اشرف درویشان ـ رضا خندان (مهابادی)، نشر کتاب و فرهنگ

چاپ اول

محل زندگی راوی قصه در طالب آباد بر روی گوگل مپس را ببینید


هاون یا هونگ در روستای طالب آباد

[ پنجشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ علی سنجری ژوژکیان ]

[ نظرات () ]